X
تبلیغات
كوچه هاي بي كسي

كوچه هاي بي كسي

چه دردی بیشتر ازاین که دردم را نمی دانی ،
به چشمم خیره میمانی ،
نگاهم را نمی خوانی ،

بمن گفتی چرا سنگی ،
چرا اینگونه دل تنگی ،
من از درد تو میمیرم ،

نگو دیگر نمی دانی…



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 | ساعت12:15 | توسط ღ♥ღنادياღ♥ღ |


چه بمانی ، چه نمانی

منی دگر وجود ندارد!
یا در تو حل می شوم
یا بی تو گُم...!!


+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 | ساعت4:21 | توسط ღ♥ღنادياღ♥ღ |


من او را رها کردم...

تا او خود را در یابد

و چقدر سخت است ... عزیزترینت را رها کنی

اما من آنقدر او را دوست دارم

که او را رها میخواهم برای همیشه...

رها از تمامی بندها و زنجیرها

هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا که من خود اینگونه خواستم...

و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او، برای او بندی نساختم

اما او .......

در بند خود گرفتار بود ....

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من، با او از بند خود رها شدم...


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390 | ساعت1:21 | توسط ღ♥ღنادياღ♥ღ |


میان ذهن وترسیمم، همیشه،
تورا دانسته ام نیمم همیشه
چنان دوری که دروهم وخیالم
به فکر ختم وترحیمم همیشه
مرا هم جذبه و جذری نمانده
ومن ماهی که بی میمم همیشه
تو پاکی استواری مثل صخره
ومن موجی که در بیمم همیشه
تو بارانی ومختاری به بارش
زمینی خشک وتسلیمم همیشه
صدایت می زنم من با سکوتم
که من محتاج تکریمم همیشه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 | ساعت15:57 | توسط ღ♥ღنادياღ♥ღ |



من چقدر ساده ام...
آرام و آرام پک می زنی...
من خیره به رقص حلقه های دود ...

و من چه کودکانه..

به ته سیگاره بین لبهایت حسادت می کنم...

من چقدر ساده ام...

که نمی دانم...

همانند این سیگار..

مرا پک می زنی آرام...

و

زندگیم همانند حلقه های دود محو می شوند....
عید و 4شنبه سوری همتون مبارک...امیدوارم سال خوبی داشته باشید...!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 | ساعت13:10 | توسط ღ♥ღنادياღ♥ღ |


گفتی بنويس !
باشد می نویسم!
اما چه ؟
تجربه تلخ دردهايم .
تجربه روزمرگی هايم.
 دچار شدنم به تکرار
فقط دستم را سايه بان چشمانم می کنم
و دور را ،
که افق هيچگاه من است
به نظاره می نشينم .
و دیگر هيچ...

کافیست؟؟؟

.

.

.

پ ن : وبلاگمون 1 ساله شد چ زود گذشت...

اصلا فک نمیکردم ی روزی برسیم ب اینجا

ی جورایی از خودم بدم میاد،ب قول هایی ک دادم عمل نکردم ولی از چیزی ک شد پشیمون نیستم چون میدونم خوب بود...واسه 2تامون

مطمئنم ی روزی 2تامون ب این روزا میخندیم...



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 | ساعت17:17 | توسط ღ♥ღپارساღ♥ღ |


 روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است

بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است

بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست

او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است

صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست

در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است

بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي

مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است

مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست

بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است

غزل هجرت من را همه جا بنويسيد

روي قبرم بنويسيد مهاجر بوده است



+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 | ساعت0:29 | توسط ღ♥ღنادياღ♥ღ |


نه دلتنگم.نه بارانی

نه خاموشم.نه آفتابی

در اینجا من تو را خواهم

در این خلوت.در این بستر...

و آرام می خوابم

در این آغوش تنهایی...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 | ساعت0:47 | توسط ღ♥ღنادياღ♥ღ |


هیچکس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه ی پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه ی پایانیم را حس نکرد



+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389 | ساعت23:26 | توسط ღ♥ღنادياღ♥ღ |



برای دهان من

ديگر

سکوت حرف بزرگی است !

می گويم

از خواب های سير نديده ام

تا خواب هايی که برايم نديده ای ...

وانمود ميکنم شاعرم

تو هم وانمود کن نمی خندی !

سی سال ديگر

اگر دوباره ببينی ام

همان قدر کودکم

که حالا فکر ميکنی ...

کاش با باران پايين بيايی

يا من با طنابی از ماه

بالا بروم ...!


+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389 | ساعت23:25 | توسط ღ♥ღنادياღ♥ღ |